محمود واحدی

داستان کوتاه

محمود واحدی

داستان کوتاه

شنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۴۵ ب.ظ

قیصر

 قسمتی از داستان قیصر

سر نوشابه با جعفر شرط بسته‌ام. انتخابم غلط است کوکا اشکم را درمی‏آورد. به دماغم می‏پرد و یک قلپ روی کف بوفه‌ی سینما می‌ریزد. نوبت جعفر که می‌رسد کانادا برمی‌دارد و یک نفس بالا می‏رود. لب‌های کلفتش تمام دهانه‌ی شیشه را گرفته است. مثل ماهی لب‌هایش را باز و بسته می‌کند و گلویش صدای قورت می‌دهد. ناگهان از داخل سینما همهمه‌ای به پا می‌شود. درهای دو لنگه فنری به پشت یکی می‌خورد و باز می‌شود و وقتی رها می‏شود به شانه‌های بیجان پدر جعفر می‌خورد. جلوی گیشه بلیط روی موزاییک رهایش می‌کنند. داخل سینما قلبش گرفته است. داد زده بود. سکوت قلبش در هیاهوی تارزان گم شده بود. تا وقتی که کریم سوسن از مستی فارغ شود و چشم‌های تنگ و کوچکش را باز کند و داد بزند‌: «آهای مردم، یه بابایی ، اینجا مرده.» آپاراتچی پارچه‌ای آورد و تا روی سرش کشید. روی پارچه نوشته بود: «صمد آرتیست می‌شود.»

 

مجموعه داستان آیریس - قیصر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی